X
تبلیغات
شاید تنهاترینم ولی خدا با من است.....

































شاید تنهاترینم ولی خدا با من است.....

شاید تنهاترینم ولی خدا با من است.....



+دلم گرفته-خدایا کمکم کن-خیلی احساس بدی دارم-خدایا توکل کردم بت-فقط تنهام نذار...


تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1392سـاعت 13:54 نويسنده shayad tanha| |

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‌ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی...،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌

یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی...


امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1392سـاعت 13:52 نويسنده shayad tanha| |



ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮕﻪ . . . .
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﯿﻮﻣﺪﻥ ﻣﻌﻠﻢ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺳﺮﻭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﻭﻝ ﻫﻔﺘﻪ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻂ ﮐﺸﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﺸﻖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ آبی ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﮎﮐﻦ ﻭ ﮔﭻ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﻌﻠﻢ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﻟﯿﻮﺍﻧﺎﯼ ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﻓﻠﻮﺕ ﺩﺍﺷﺖ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ....
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺩﻟﺨﻮشی هاﻱ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ...

تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سـاعت 16:15 نويسنده shayad tanha| |


چقـدر خوب است بعضی از آدم ها بداننـد کـه وقتی

چـيـزی را بـه رویشـان نمی آوری

ازسـادگـی نيسـت !!

شـايـد حـرمـت روزهايـی را نـگـه می داری کـه 

آنـها يـادشـان رفـتـه است!!!


تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392سـاعت 12:19 نويسنده shayad tanha| |


مخاطب دارم.

اتفاقا مخاطب دارم. آن هم از نوع خاصش.

دختران امروز همسن و سالم سوال دارم. ما را چه شده است؟ انگار یک چیزیمان شده است.

نمی‌دانم ویروس است یا باکتری؟ اما احتمال می‌دهم که واگیر دارد این یک چیزی شدن‌ها.

ما را چه شده است که روزی ده بار اعصاب نداریم. صد بارغصه داریم. هزار بار روزه‌ی سکوت می‌گیریم. ده هزار بار اعصابمان خورد است. صدهزار بار حوصله نداریم و…

کافیست به آلبوم عکس‌های بیست سالگی یا بیست و دو سالگی و یا حتی بیشتر مامان‌هایمان سری بزنیم.

هیچ طراوتی نداشته‌اند؟ شوری نبود؟

آن‌ها هم عکس‌های دورهمی با دوستانشان منتهی به دوران دبستانشان می‌شد؟

خودمانیم. فعلا که فقط خودمانیم.

تکنولوژی زده شدیم که هیچ. دختری کردن هم یادمان رفته است.

ما را یک چیزی شده است که در طول روز دلمان نمی‌آید از محوطه‌ی دو متری تختمان پایین بیاییم.

یک چیزی شده است که وقتی دوستمان اس ام اس می‌زند حال نداریم جوابش را با زنگ زدن بدهیم تا شنیدن صدای همدیگر تداوم بدهد به دوستیمان.

ما را یک چیزی شده است که به جای شنیدن صداهای خنده‌های دخترانه خودمان برای هم باموبایل علامت :) می‌فرستیم.

ما را یک چیزی شده است که در فاصله‌ی کتابفروشی خانه تا خود خانه اعصاب شنیدن صدای بوق ماشین‌ها را نداریم و تمام مدت در راه را هندزفری می‌چپانیم در گوشمان و همان آهنگ‌های تکراری را گوش می‌دهیم.

ما را یک چیزی شده است که خوردن سوسیس و کالباس در اتاقمان را به قورمه سبزی خانه‌ی مادربزرگ و جمع فامیل ترجیح می‌دهیم.

ما را یک چیزی شده است که دیگر روزهای تولدمان هم از آن جشن‌های کوچک چهارنفره خبری نیست و حتی دیگر همان تی شرت‌های عروسکی بامزه را برای هم کادو نمی‌خریم و به جایش هر روز صبح منتظر می‌مانیم تا گوشی تلفن همراهمان روز تولد دوستانمان را تذکر بدهد و ما هم انگار که بخواهیم وظیفه مان را انجام داده باشیم از همان اس ام اس‌های تکراری تولد برای هم بفرستیم.

ما را یک چیزی شده است که دیگر حوصله‌ی بیرون رفتن با دوستانمان و ساعت‌ها حرف زدن را نداریم.

ما را یک چیزی شده است که تا حوصله‌مان سر می‌رود آهنگ‌های غمگین لپ تاپمان را پلی می‌کنیم و هی فرت و فرت اشک می‌ریزیم.

ما را چه شده است که مدام از این تابلوهای”تعطیل است” می‌زنیم دم وبلاگمان و وقتی اعصابمان خورد می‌شود یا موهایمان را کوتاه می‌کنیم و یا وبلاگمان را حذف می‌کنیم.

ما را چه شده است که هنوز مامان نشده شبیه مامان‌ها شده است قیافه‌هایمان.

ما را چه شده است که داخل کیف‌هایمان را به جای تقویم و هشت کتاب سهراب پرکرده‌ایم از سرخاب و کرم و هزارجور رنگ دیگر.

ما را چه شده است که قبل از خواب دیگر کتاب شعر نمی‌خوانیم. یا شاید هم دیگر کتاب نمی‌خوانیم و ترجیح می‌دهیم کتاب‌های مورد علاقه‌مان را خانم دیگری از داخل گوشی موبایل برایمان بخواند و ما هم اسمش را بگذاریم” کتاب صوتی” و بگوییم اینطوری بهتر است که دیگر چشمانم هم درد نمی‌گیرد از دنبال کردن سطرها.

ما را چه شده است که همیشه وقت نداریم. خودمان هم نمی‌دانیم این وقت‌هایمان کجا می‌رود. درس که حوصله نداریم بخوانیم. کتابخانه هم نمی‌رویم. آشپزی هم نمی‌کنیم. وقتمان کجا می‌رود پس؟

ما را یک چیزی شده است که حتی حرف زدنمان و انتخاب واژه‌هایی که در جملاتمان به کار می‌بریم هم عوض شده است.

ما را یک چیزی شده است که دیگر روی جدول خیابان راه نمی‌رویم. بندهای دورنگ آل استارهایمان را محکم نمی‌بندیم. موهایمان را نمی‌بافیم و تهش از آن روبان قرمزها نمی‌بندیم. دامن چین چین گل گلی نمی‌پوشیم. حال مادربزرگ و پدربزرگمان را نمی‌پرسیم.غذاها را ناخنک نمی‌زنیم. شیطنت نمی‌کنیم. حتی به وبلاگ‌های دوستانمان هم درست و حسابی سر نمی‌زنیم.

به جایش تا جا دارد ناراحتیم. حوصله نداریم.غصه داریم.

من نگرانم برای دخترانگی این روزهایمان. ما را چه شده است؟


+لینک زن

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392سـاعت 18:14 نويسنده shayad tanha| |


مرد که "تو" باشی، زن بودن عالی است. . .
از میان تمام مذکرهای دنیا. . .
فقط کافی است پای تو در میان باشد. . .
نمیدانی برای تو زن بودن چه کیفی دارد...


+بخاطره فوت مامان بزرگ همه چی بهم خورد-دیشب حرکت کردی سمت خونت-ساعت 7 زنگ زدی که اومدی اینجا:)

یه دبدار بدون برنامه و کاملا یدفه ای:)

از 9 تا 12-ممنونم بخاطره اومدنت:)

الان تو راهی خدا پشتو پناهت-خدایا مواظبش باش به سلامت برسه-انشاالله.....

تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392سـاعت 14:31 نويسنده shayad tanha| |

مامان بزرگ خوبم چند روز از رفتنت میگذرد و عروج ناباورانه ات هنوز در باورمان نگنجیده است.مادر بزرگ عزیز و دوست داشتنیم بار سفر بست و در عروجی ناباورانه سبکبال از خاک به افلاک پر گشود و ما رو در موج سهمگینی از مصیبت و اندوه فرو برد در خونه ای تا ابد بسته شد که حد اقل برای مادر بزرگ  ، بچه ها و نوه ها به دور هم جمع می شدن ولی از حالا به بعد خیلیا دیگه با هم کاری ندارن ...

روز چهارشنبه 13 شهریور ساعت یک شب  عزیزی رو از دست دادیم که جسم و حضور بیمارش هم باعث شادی بچه ها و نوه هاش میشد .با رفتنش داغی رو به دل همه گذاشت ولی خودش از اون همه رنج بیماری  و 9 سال الزایمر طولانی مدت راحت شد چند سالی بود که منو بچها و نوهاتو نمیشتاختی با رفتنت خیلی از چیز ها هم نابود میشه و از بین میره بابابزرگ خیلی تنها شد تو بهونه ای بودی واسه دور هم بودنامون

هنوزم باور ندارم با عزیزی وداع کردیم که باهاش کلی خاطرات قشنگ و خوب دارم .نه فقط من که برای همه ی بچه ها و نوه هاش کلی خاطره ی  شیرین یادگاری گذاشت .

.مادربزرگ، برای همیشه از پیشمان رفت.
تن سردش به زمین رسید و روح بزرگش نصیب آسمان شد!

مادربزرگ رفت

دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد

دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد

دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد........

روحت شاد و با فاطمه زهرا محشور باد

 

 

تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1392سـاعت 12:47 نويسنده shayad tanha| |


عاشقی فقط برای لیلی نیست زیرا لیلایی هست بالاتر و زیباتر از همه لیلی ها آن هم معبود من است لیلای من است زیرا که همه مست شرابند و من مست ساقی که از ایشان بر باد است و از من باقی ...



تاريخ شنبه نهم شهریور 1392سـاعت 14:4 نويسنده shayad tanha| |



ادامه مطلب..............!!!!


ادامـه مطـلب
تاريخ جمعه هشتم شهریور 1392سـاعت 23:42 نويسنده shayad tanha| |


 آرامش واژایست که هیچ یک از حروفش را نمیتوان به غلط نوشت

 اما نمیدانم چرا سالهاست معنی آن را درک نمیکنم. . .


تاريخ جمعه هشتم شهریور 1392سـاعت 14:29 نويسنده shayad tanha| |

MiSs-A